Saturday, October 28, 2006

واپسین سخن
با من به سوگ مردی بیا که
! لحظه هایش از نفس های عشق جاودانه بود
،آنکه خویشتنش را بر خاک افکند
،با سرودی ناخوانده در حنجره اش
تا رسالت بی دریغ عشق را
،بر خاک ناپاک خدا
! به پایان برد
و هنوز مردانی که آوازخوان، در دره های
تیره ره می نوردند
: پژواک دور صدایی را می شنوند که با کوه می گفت
! نمی توانم زیبا نباشم
.این وبلاگ تقدیم شد به ش.م -
،به خاطر همه ی لحظه هایی که هدر داد
! تا در یابد، عاشق بی نوا، مجنونی بیش نبود

Friday, October 27, 2006

،آینه ای پشت سر
! آینه ای در برابرم
! و زندگی یکسر ابدیتی شد ..
، مرد خسته
، با پاهای آبله
: رو به آسمان بلند فریاد می زند
! زمین تو دشتی نبود
! علفزاری نبود
،که سنگلاخی
با هر سنگش
،با یادگاری از من، تا به بهشت تو
! با داغی بر سینه
! تا فرشتگانت، به دیدن هر یک، برگی بر دفتر گناهان من بیافزایند ..
روز نوشت ها - خانه - دوّم آبان ماه
.امروز دو تا کبوتر دیدم
! کبوتر عاشق نه !! دو تا کبوتر معمولی
.. داشتن با هم سر یه تکّه نون دعوا می کردن

Monday, October 23, 2006

.شب .. شب ها، و تاری که تنیده می شود ..
،عابری خسته با دود سیگارش می گذرد
،رفتگری فرسوده با جاروی بلندش
،کارگری پتک سنگینش را بر بر جمجمه ی شاعر می کوبد
.و گورکنی، با گوری تهی در برابرش - به انتظار
! و گوسفندان حلبی و هندوانه های چوبی ..
،در تو بهاری می جویم
،گورستانی یافتم، با هزار گور خالی
.و من که شب به شب، کالبد بی جان خویش را در خاک می کنم
! و درختی، بی تصویر و تصوّر خاطره ای، در گیجگاه من ..
،من در جستجویی بی هوده
گوشت تنم را
با سنگفرش خیابان
،می تراشم
،خود را می درم
تا هر تکه ای را
به گوری - با دهانی گشاده - در قلبت
.فرو برم
! و خطّی سفید، منقطع، به جای دهانش ..
،زندگی دم به دم
،پیکری می تراشد - تندیس بهانه ای
،برای سکوت من، و عزم تو
،و زخم هایی که در سکوت می سوزند
.و در انزوا پرپر می شوند
! و شیاری خالی، با خطی سرخ رنگ در اعماقش ..
،آهستگی، آرام
با انزجار
از چهار خطّ راست - با کلیدی در ابتدا
.بالا می آید
! عقربه ای که بر معبری بی فایده می رود ..
و کتاب تنهایی من
،داستان هایش را مکرر می کند
سرگذشت انسانی که
.حیف و میل شد
! و روزنامه ای، پاره، که باد با خود برد ..
حلقه ای که می دود
،در رگهایم
،به جمجمه ام
و پنهان می کند خویشتنش را
.در پس توده ای خالی
! بوته ای با پنج برگ نوک تیز به جای هر شاخه اش ..
،تو را تقصیری نیست، نازنین
،برای پاییزی که می آفرینی
،و من را
،برای مردنی این چنین
،در انزوا
،در سکوت
! در تنهایی

Sunday, October 22, 2006

،دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
،رؤیاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
.و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
[...]
.دیگه داره حالم از این شعر و این موسیقی آرامبخش به هم می خوره
قوطی قرص هام رو کجا گذاشتم !؟ ...

Saturday, October 21, 2006

!تا حالا بازجویی شدین ؟
: این صحنه رو در نظر بگیرین
،من روی یه صندلی نشسته ام، و یه آدمی که خودشو دوست من معرفی می کنه
: پشت یه میز شلوغ، پر از پرونده، جلوی من. و من مشغول حرف زدنم
.. اون ها با ما خیلی بد برخورد کردن، این خودش باعث تحریک می شه -
و بازجو سکوت می کنه؛
.. شعار های تندی داده نشد -
بازجو جوراب هاشو از پاش درمیاره، بوی گند اتاق رو میگیره؛
.. تجمع مجوز داشت -
بازجو پرونده ی من رو بر می داره و باهاش ور می ره؛
... -
بازجو می گه : فکر کن ببین یه جمله می تونی به من بگی که در دفاعیه
بشه ازش استفاده کرد ؟
[...]
.. دیشب اونی که عزیزترینه همین جمله رو بهم گفت
ای کاش به جای اشک ریختن، کار دیگه ای بلد بودم. ای کاش، یکی مونده
.بود که من هم باهاش درد و دل کنم
.این هفته دو تا کار رو حتماَ انجام می دم. 24 قطعه رو دوباره شروع می کنم
.. و این وبلاگه رو راه می اندازم .. چیزهایی هست که جرأت گفتنش رو به کسی ندارم
! اگه کسی جرأت شنیدنش رو داره، بگرده و پیداش کنه
روز نوشت ها - کافه تیامو - بیست و نهمِ مهر ماه

،اگر خلقت را دیگر باره، نه اجباری که اختیاری در کار بود
.زیستن به هیأت شیطان را مناسب تر می دانستم
،در راهی که گام می نهد بس وفادارتر کمر بسته است
،تا شما؛ که گمراهی را بدان سبب فاجعه می دانید
! که به بی سببی رهنمونتان نبود
،پ.ن. می دونم که این شعر یه ایرادی داره، ولی هر چه سعی کردم رفع نشد
! اگه چیزی به ذهنتون میرسه حتماَ راهنمایی کنین

Friday, October 20, 2006


! مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
... هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
! دمت گرم و سرت خوش باد
! سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
.منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
.منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور
.منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
مهدی اخوان ثالث -
... امشب حالم بده
... امشب حالم خوب نیست
... امشب حال ندارم
... امشب می خوام برم حال کنم
[...]
بعضی وقت ها از خودم می پرسم، چرا اینقدر برای دوست هام سخته که بهم بگن، حالتو نداریم یا
اصلا حالمون ازت به هم می خوره !؟
.. می خوام یه کتاب بنویسم به نام عادت می کنم
! بعد هم به اسم زؤیا پیرزاد بدمش بیرون ملت حال کنن

Thursday, October 19, 2006

!! یارو اومده می گه دیگه کسی حق نداره رو پشت بوم دیش بذاره
می پرسم چرا ؟
.می گه آخه هیأت مدیره تصمیم گرفته
می پرسم خب چرا ؟
! جواب می ده آخه اگه ببینن میان دیش مرکزی روهم جمع می کنن
! می گم خب جمع کنن، به من چه، این دیش که ماهواره نیست آقا جون، این دیش دیتا است
! می گه آخه اینجوری که نمی شه
! می پرسم چرا نمی شه ؟ من که کارم قانونیه ! کار شماست که مسأله داره
.. الآن داره قانعم می کنه که آدم نفهمی هستم
!! یابو هم اون قدیمی هاش