Saturday, October 07, 2006

روز نوشت ها - کافه تإتر - پانزدهم مهر ماه
به روزگاری بسیار پیشتر از این، در سرزمینی بسیار دور، کوهستانی بسیار بلند بود که خورشید
هرگز بر آن نمی تابید. آسمانش، لبریز از ابرهای تیره، همیشه تاریک و تار بود. به این
کوهستان، معبدی بود و در این معبد آتش دانی و در این آتش دان آتشی و گرمای کل معبد از
،همواره سوختن آتش در آتش دان. آتش را دخترکی نگهبان بود، آنگونه که دختر، هر مدتی
هیزمی به هیمه می گذارد تا خاموشی اش را مانع شود. بدین سان آتش در میان کوهستان بلند، تا
مدت ها می سوخت و گرمایش آرامش ساکنان معبد را فراهم می ساخت. تا آن شب سرد؛ که
.برف به قوت می بارید و در آسمان چون دگر شب ها، نه ستاره ای، نه ماهی، تنها ابرهای تیره
دخترک که روز سختی را گذرانده بود، شب هنگام کنار آتش نشست و به تماشای شعله های آن
پرداخت ... صبح دمان، دخترک چشمان سیاهش را از نوازش انوار خورشید گشود. در آن
،کوهستان، که سال ها بود، کس خبر از رنگ خورشید نداشت، خورشیدی سر می کشید. دخترک
،چندی، محو در زیبایی آن گوی گرد آتشین، که تنها در افسانه های کاهنان، وصفش را شنیده بود
ایستاده نگریست، و پس دوان به معبد روان شد تا همه ی کاهنان را به تماشای آن بیدار کند. اما
در آتش دان، دودی آرام بر می خاست. دخترک نیمه شب در خواب عمیق فرو رفته، و از یاد
برده بود هیزم در آتش دان بیافکند. پس آتش تا صبح سوخته و دخترک را از سرما حفظ کرده
.بود. تا سپیده دم، که آخرین شررها نیز خاموش گشت
کودک آرام پرسید : خورشید چرا بعد از آن همه وقت طلوع کرد ؟
،پیرزن پاسخ داد : دخترکم ! هیچ کس نفهمید که خورشید از چه روی آن صبح در آسمان دمید
اما من به تو می گویم که خورشید در آسمان به سوگواری آتش کوچک گرما بخش نشست و تا به
امروز، در کوهستان پیر، هر روز صبح، در آسمان بالا می آید و برای دوست کوچکش اشک
. می ریزد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home