واپسین سخن
□
با من به سوگ مردی بیا که
! لحظه هایش از نفس های عشق جاودانه بود
،آنکه خویشتنش را بر خاک افکند
،با سرودی ناخوانده در حنجره اش
تا رسالت بی دریغ عشق را
،بر خاک ناپاک خدا
! به پایان برد
□
و هنوز مردانی که آوازخوان، در دره های
تیره ره می نوردند
: پژواک دور صدایی را می شنوند که با کوه می گفت
! نمی توانم زیبا نباشم
□
.این وبلاگ تقدیم شد به ش.م -
،به خاطر همه ی لحظه هایی که هدر داد
! تا در یابد، عاشق بی نوا، مجنونی بیش نبود

0 Comments:
Post a Comment
<< Home