Saturday, October 28, 2006
واپسین سخن
□
با من به سوگ مردی بیا که
! لحظه هایش از نفس های عشق جاودانه بود
،آنکه خویشتنش را بر خاک افکند
،با سرودی ناخوانده در حنجره اش
تا رسالت بی دریغ عشق را
،بر خاک ناپاک خدا
! به پایان برد
□
و هنوز مردانی که آوازخوان، در دره های
تیره ره می نوردند
: پژواک دور صدایی را می شنوند که با کوه می گفت
! نمی توانم زیبا نباشم
□
.این وبلاگ تقدیم شد به ش.م -
،به خاطر همه ی لحظه هایی که هدر داد
! تا در یابد، عاشق بی نوا، مجنونی بیش نبود
Friday, October 27, 2006
، مرد خسته
، با پاهای آبله
: رو به آسمان بلند فریاد می زند
! زمین تو دشتی نبود
! علفزاری نبود
،که سنگلاخی
با هر سنگش
،با یادگاری از من، تا به بهشت تو
! با داغی بر سینه
! تا فرشتگانت، به دیدن هر یک، برگی بر دفتر گناهان من بیافزایند ..
روز نوشت ها - خانه - دوّم آبان ماه
.امروز دو تا کبوتر دیدم
! کبوتر عاشق نه !! دو تا کبوتر معمولی
.. داشتن با هم سر یه تکّه نون دعوا می کردن
Monday, October 23, 2006
.شب .. شب ها، و تاری که تنیده می شود ..
□
،عابری خسته با دود سیگارش می گذرد
،رفتگری فرسوده با جاروی بلندش
،کارگری پتک سنگینش را بر بر جمجمه ی شاعر می کوبد
.و گورکنی، با گوری تهی در برابرش - به انتظار
! و گوسفندان حلبی و هندوانه های چوبی ..
□
،در تو بهاری می جویم
،گورستانی یافتم، با هزار گور خالی
.و من که شب به شب، کالبد بی جان خویش را در خاک می کنم
! و درختی، بی تصویر و تصوّر خاطره ای، در گیجگاه من ..
□
،من در جستجویی بی هوده
گوشت تنم را
با سنگفرش خیابان
،می تراشم
،خود را می درم
تا هر تکه ای را
به گوری - با دهانی گشاده - در قلبت
.فرو برم
! و خطّی سفید، منقطع، به جای دهانش ..
□
،زندگی دم به دم
،پیکری می تراشد - تندیس بهانه ای
،برای سکوت من، و عزم تو
،و زخم هایی که در سکوت می سوزند
.و در انزوا پرپر می شوند
! و شیاری خالی، با خطی سرخ رنگ در اعماقش ..
□
،آهستگی، آرام
با انزجار
از چهار خطّ راست - با کلیدی در ابتدا
.بالا می آید
! عقربه ای که بر معبری بی فایده می رود ..
□
و کتاب تنهایی من
،داستان هایش را مکرر می کند
سرگذشت انسانی که
.حیف و میل شد
! و روزنامه ای، پاره، که باد با خود برد ..
□
حلقه ای که می دود
،در رگهایم
،به جمجمه ام
و پنهان می کند خویشتنش را
.در پس توده ای خالی
! بوته ای با پنج برگ نوک تیز به جای هر شاخه اش ..
□
،تو را تقصیری نیست، نازنین
،برای پاییزی که می آفرینی
،و من را
،برای مردنی این چنین
،در انزوا
،در سکوت
! در تنهایی
Sunday, October 22, 2006
،دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
،رؤیاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
.و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
[...]
.دیگه داره حالم از این شعر و این موسیقی آرامبخش به هم می خوره
قوطی قرص هام رو کجا گذاشتم !؟ ...
،رؤیاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
.و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
[...]
.دیگه داره حالم از این شعر و این موسیقی آرامبخش به هم می خوره
قوطی قرص هام رو کجا گذاشتم !؟ ...
Saturday, October 21, 2006
!تا حالا بازجویی شدین ؟
: این صحنه رو در نظر بگیرین
،من روی یه صندلی نشسته ام، و یه آدمی که خودشو دوست من معرفی می کنه
: پشت یه میز شلوغ، پر از پرونده، جلوی من. و من مشغول حرف زدنم
.. اون ها با ما خیلی بد برخورد کردن، این خودش باعث تحریک می شه -
و بازجو سکوت می کنه؛
.. شعار های تندی داده نشد -
بازجو جوراب هاشو از پاش درمیاره، بوی گند اتاق رو میگیره؛
.. تجمع مجوز داشت -
بازجو پرونده ی من رو بر می داره و باهاش ور می ره؛
... -
بازجو می گه : فکر کن ببین یه جمله می تونی به من بگی که در دفاعیه
بشه ازش استفاده کرد ؟
[...]
.. دیشب اونی که عزیزترینه همین جمله رو بهم گفت
ای کاش به جای اشک ریختن، کار دیگه ای بلد بودم. ای کاش، یکی مونده
.بود که من هم باهاش درد و دل کنم
.این هفته دو تا کار رو حتماَ انجام می دم. 24 قطعه رو دوباره شروع می کنم
.. و این وبلاگه رو راه می اندازم .. چیزهایی هست که جرأت گفتنش رو به کسی ندارم
! اگه کسی جرأت شنیدنش رو داره، بگرده و پیداش کنه
.. و این وبلاگه رو راه می اندازم .. چیزهایی هست که جرأت گفتنش رو به کسی ندارم
! اگه کسی جرأت شنیدنش رو داره، بگرده و پیداش کنه
روز نوشت ها - کافه تیامو - بیست و نهمِ مهر ماه
،اگر خلقت را دیگر باره، نه اجباری که اختیاری در کار بود
.زیستن به هیأت شیطان را مناسب تر می دانستم
،در راهی که گام می نهد بس وفادارتر کمر بسته است
،تا شما؛ که گمراهی را بدان سبب فاجعه می دانید
! که به بی سببی رهنمونتان نبود
،پ.ن. می دونم که این شعر یه ایرادی داره، ولی هر چه سعی کردم رفع نشد
! اگه چیزی به ذهنتون میرسه حتماَ راهنمایی کنین
Friday, October 20, 2006
... امشب حالم بده
... امشب حالم خوب نیست
... امشب حال ندارم
... امشب می خوام برم حال کنم
[...]
بعضی وقت ها از خودم می پرسم، چرا اینقدر برای دوست هام سخته که بهم بگن، حالتو نداریم یا
اصلا حالمون ازت به هم می خوره !؟
Thursday, October 19, 2006
!! یارو اومده می گه دیگه کسی حق نداره رو پشت بوم دیش بذاره
می پرسم چرا ؟
.می گه آخه هیأت مدیره تصمیم گرفته
می پرسم خب چرا ؟
! جواب می ده آخه اگه ببینن میان دیش مرکزی روهم جمع می کنن
! می گم خب جمع کنن، به من چه، این دیش که ماهواره نیست آقا جون، این دیش دیتا است
! می گه آخه اینجوری که نمی شه
! می پرسم چرا نمی شه ؟ من که کارم قانونیه ! کار شماست که مسأله داره
.. الآن داره قانعم می کنه که آدم نفهمی هستم
!! یابو هم اون قدیمی هاش
Wednesday, October 18, 2006
ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشی است
اما هنوز پوست چشمانش
از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهوده اش
نومیدوار
.از نفوذ نفس های عشق می لرزد
فروغ فرّخزاد -
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید
بر او که از درون متلاشی است
اما هنوز پوست چشمانش
از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهوده اش
نومیدوار
.از نفوذ نفس های عشق می لرزد
فروغ فرّخزاد -
Sunday, October 15, 2006
! همه ی هستی ام را می خواستی .. از آن تو .. دوستت دارم
! از چه روی امشب قصد جانم کرده ای ؟.. آن نیز از آن تو .. خلاص
! بیشتر از جانم دوستت داشته ام ..
Sunday, October 08, 2006
در زندگی، چیزهای بسیار کوچکی هست، که لذّتِ وصف ناپذیرِ زیستن رو بهمون یادآوری
.می کنه
... مثل تلفن یه عزیز، از یه راهِ خیلی دور، که تولّدت رو تبریک می گه
.زندگیِ من مجموعه ای ازین اتّفاقات کوچیکه و چیز هایی که جرأت گفتنشون رو به کسی ندارم
! آره خوب .. میلادم مبارک
روز نوشت ها - فنّی - هشتم مهر ماه
کوته اندیشیِ تو نه به سبب ذات زیستنت
بدان روی بود که
... از دریچه های تنگِ حماقت ایشان، ره به درون بتوانی برد
Saturday, October 07, 2006
روز نوشت ها - کافه تإتر - پانزدهم مهر ماه
به روزگاری بسیار پیشتر از این، در سرزمینی بسیار دور، کوهستانی بسیار بلند بود که خورشید
هرگز بر آن نمی تابید. آسمانش، لبریز از ابرهای تیره، همیشه تاریک و تار بود. به این
کوهستان، معبدی بود و در این معبد آتش دانی و در این آتش دان آتشی و گرمای کل معبد از
،همواره سوختن آتش در آتش دان. آتش را دخترکی نگهبان بود، آنگونه که دختر، هر مدتی
هیزمی به هیمه می گذارد تا خاموشی اش را مانع شود. بدین سان آتش در میان کوهستان بلند، تا
مدت ها می سوخت و گرمایش آرامش ساکنان معبد را فراهم می ساخت. تا آن شب سرد؛ که
.برف به قوت می بارید و در آسمان چون دگر شب ها، نه ستاره ای، نه ماهی، تنها ابرهای تیره
دخترک که روز سختی را گذرانده بود، شب هنگام کنار آتش نشست و به تماشای شعله های آن
پرداخت ... صبح دمان، دخترک چشمان سیاهش را از نوازش انوار خورشید گشود. در آن
،کوهستان، که سال ها بود، کس خبر از رنگ خورشید نداشت، خورشیدی سر می کشید. دخترک
،چندی، محو در زیبایی آن گوی گرد آتشین، که تنها در افسانه های کاهنان، وصفش را شنیده بود
ایستاده نگریست، و پس دوان به معبد روان شد تا همه ی کاهنان را به تماشای آن بیدار کند. اما
در آتش دان، دودی آرام بر می خاست. دخترک نیمه شب در خواب عمیق فرو رفته، و از یاد
برده بود هیزم در آتش دان بیافکند. پس آتش تا صبح سوخته و دخترک را از سرما حفظ کرده
.بود. تا سپیده دم، که آخرین شررها نیز خاموش گشت
کودک آرام پرسید : خورشید چرا بعد از آن همه وقت طلوع کرد ؟
،پیرزن پاسخ داد : دخترکم ! هیچ کس نفهمید که خورشید از چه روی آن صبح در آسمان دمید
اما من به تو می گویم که خورشید در آسمان به سوگواری آتش کوچک گرما بخش نشست و تا به
امروز، در کوهستان پیر، هر روز صبح، در آسمان بالا می آید و برای دوست کوچکش اشک
. می ریزد
روز نوشت ها
ازین به بعد، این بخش را هر چند وقت تجدید می کنم. روز نوشت ها، قطعه های عموما
کوتاهی هستند، برگرفته از اندیشه های تلخ یا شیرین، که گاه و بیگاه، روی مغز انسان سنگینی
.. می کنند. قطعاتی که به هر روی واقعیند. پس بهتر آنکه، سریع آنها را روی کاغذ پیاده کنیم
! امتحان کنید، احساس بهتری خواهید کرد
Friday, October 06, 2006
بچه که بودم، دوستی داشتم که عاشق هواشناسی بود. اون وقتا، فکر کنم شیش یا هفت سال
داشتم، اسم همه ی ابرها رو حفظ بود و برای ما می گفت. به آسمون نگاه می کرد و مثلا
... می گفت : امروز هوا آفتابیه
چقدر خوبه که آدم به اون چیزایی که آرزوشو داره، اون چیزایی که دغدغه هاشه، برسه. من هم
یه زمانی آرزو داشتم کارگردان سینما بشم ... نشد ... آرزو داشتم کار سیاسی کنم ... بازم
... نشد ... آرزو داشتم یکی بهم بگه دوستم داره، و من بتونم اینو توی چشمهاش ببینم
اون دوستم، رفت و هواشناسی خوند و الآن داره توی فرودگاه مهرآباد کار می کنه و من هر
وقت که می بینمش، داد میزنم : چطوری هواشناس ؟

